سيد محمد باقر برقعى
3382
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در هواى دوست بر عارضت چو زلف خم اندر خم اوفتد * ما را دل رميده به بند غم اوفتد خون مىچكد ز ديدهء من در هواى دوست * آنسان كه از هوا به زمين شبنم اوفتد بر زلف تو وزد چو صبا لرزه بر تنم * افتد چو تندباد كه بر پرچم اوفتد بر دل جراحتيست ز هجران و جز وصال * ديگر كجا موافق آن مرهم اوفتد در دوستى منافق و در عشق بوالهوس * بس بود و هست تا كه يكى محرم اوفتد از خاتمى به تخت سليمان نمىرسد * در دست اهرمن اگر آن خاتم اوفتد هم صورت تو نيكو و هم سيرت تو خوب * وين اتفاق در همه خوبان كم اوفتد معشوق را كجا خبر از حال عاشق است * كز ماجراى عشق به صد ماتم اوفتد زلف به چهرهء چو مهت ديدهام ولى * نشنيدهام كه روز به شب توام اوفتد ما را ز بىثباتى گردون هراس نيست * شهباز را چه باك كه از سلّم اوفتد « مكرم » ز كوى دوست نيارد شدن به در * جز آن زمان كه دور ، از اين عالم اوفتد كشتى عمر بيا كه طرح فريب زمان براندازيم * برون ز دايره يك طرح ديگر اندازيم ز موج حادثه بيرون بريم كشتى عمر * به ساحلى برسانيم و لنگر اندازيم ز ممكنات فراتر نهيم پاى ثبات * كه دست عجز به دامان داور اندازيم ز بسكه راه دراز است و منتهايش دور * در آن ميانه اقامت به محشر اندازيم جهان به راحت جان جاى آرميدن نيست * براى جسم ببايد كه بستر اندازيم به منزل آنكه رسد زود از سبكباريست * به دوش خود ز چه بار گران دراندازيم چرا به خود غم بيهوده ره دهيم مدام * چرا هميشه كدورت به خاطر اندازيم تن توانگر ما پيش از آنكه كوزه كنند * غنيمت است دمى مى به ساغر اندازيم چه كم شود مگر از قوت ما و قوّت ما * كه دانهاى به بر مور لاغر اندازيم چه زان به است كه دست فتادهاى گيريم * نه آنكه چنگ به چنگ توانگر اندازيم به رغم آنكه شود دست از جهان كوتاه * سزد به گردن سيمين دلبر اندازيم رواست گفتهء « مكرم » بريم در اقطار * كه تا شكست به بازار شكر اندازيم